نگاهم به آسمانستو ستاره ام را با تمنا میجویم،ستاره ام دوستت دارم

محال است تورا به دیگری سپارم

ای سکوتِ شب را شکسته به قطره ی اشک!

 عشق درون همه ی دل های شهد نوشیده متداول است،

 ولی عشق تو برایم متمایزتر است.

 من دیدار تو راخواهانم و متجلی ز عشق تو

 فریاد سر می دهم که همه عرصه بدانند

 من عاشقِ سر سخت و شیدائی هستم

نه متعارف. ای هستی من!

لیل ونهار می طلبم تو را ،

 وجود تو متبرک است و من فروزانم

 از این همه عشق.

محال است تو را به دیگری بسپارم

و یا از دستت بدهم

اگر چنین روزی فرا برسد

 انتهای زندگی من مبحث مصبیت است

و مرداب مرگ. من متکّی به عشق تو هستم.

 تورا به حقّ، بر من غضب مکن.

 وجود من فدای تو، فدای یک نگاه تو،

 تو را به حقّ دست پُر نیازم را رد مکن.

دل بانگ زد: مرا اسیر سرنوشت مکن!

من دل داده ی یگانه ی گیتی می باشم

تو را به حق، مرا به وصالش برسان!

 منِ غمدیده در حسرت یک لحظه دیدار روی او هستم.

 مرا از او جدا مکنید؛ کور بخت شده ام

درودیوار شاهدند. رخ بنما ای مستی فروش

 تا خوش دلی کنم. دلم دل آزرده است

 از فراق تو و منزوی شده است از نابودی سرنوشت،

 بیا ای نفس های وجود! تا در کنار تو آرامش یابم و

 سر به شانه ی تو نَهم و مستانه گریه کنم،

بیا تا گرمی عشق را در آغوشت حسّ کنم

و با لالاییت چشم را به خواب دعوت کنم.

چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸ | نظرات شما ()

منتظرم باش

 ای تو پرتو خورشید آسمان قلب من!

 نگاهت نوازشگر جسم من است.

 وجودم در تب و تاب احساس تو

بسان موجی بی قرار برای رسیدن به ساحل در خروش است.

 گاهی قلبم ز تپش برای پاسخ این سوال

 که آیا منتظر می مانی یا نه؟ باز می ایستد.

 آیا سوگند قلب هایمان را نمی شکنی؟

  آیا چشم به راهم می مانی؟

  آنقدر دوستت دارم و در عشق وفادار،

  که خود را تو می پندارم و به قلبم دستور تپش می دهم،

  از برای جواب تو، که می مانی.

 نازنینم! با تو عهدی بستم که فقط برای تو

  و عشقت بی قراری می کنم و

  سوگند یاد کردم جز تو دگر به عشق کسی بها ندهم.

  اما گویی دیگران می خواهند حریم سوگند عشقمان را بشکنیم،

 نه نخواهم گذاشت که بر خود ستم کنم،

  با استقامت می ایستم، حتّی اگر زندگی ام تباه شود

 و عمرم به کوتاهی عمر شمع باشد.

 مهربانم! منتظرت می مانم و

  در سوز عشق تو همچون شمع و پروانه هر دو می سوزیم.

 چون من و تو یک روح در دو جسم هستیم،

 بدان که تا این حد عشقت در درونم رسوب کرده است.

 عزیزِ جان! منتظرت هستم تا پایان ساعت ترخیص از این دنیا

 ومنتظرت می مانم.

  تا سیمای زیبایت همچون خورشیدی مقابل دیدگانم طلوع کند

 و من با درخشش عشقت از خواب شُوم جدایی بیدار شوم

 

 منتظرت هستم،

 منتظرم باش،

 خدا کند فردای انتظار من به رسم وفا پایان یابد

 نه به جوانمردی من و یا تو.

پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۸ | نظرات شما ()

تو مال قلبمی

 دیگر وجودم به صدای شُرشُر اشک هایم

 از دوری تو عادت کرده است.

 بنگر که چه زمزمه ای با خود می کند

 که این گونه با سوز می خواند.

ببین که چه گونه طپش های قلبم صدایت می کند

و چه گونه این دل بی قرار بهانه ات را می گیرد،

 همانند کودکی به دنبال مادر.

 بنگر که طاقت وجودم زیر خرمن های

هجر شکست و چه گونه این دل بی قرار

از دوری تو، در مردابِ مرگ دست و پا می زند.

آخر، کدامین عشق را به جانم سپرده ای

که این گونه محبوب شده است

 که وجودم تاب یک لحظه دوری اش را ندارد؟

 عکس خیالی تو بر پرده ی قلبم حک شده است

 و هر طلوع و غروب و هر ثانیه ای،

اعضای وجودم به یُمنِ رخ زیبایت،

 سجده ی شکر می بَرد. تو ای پادشاه خوبی ها،

 چه گونه سوار بر مرکب عشق شده ای

 که این گونه زانو زده است؟ تو نگاهت

 را می چرخانی و به هرکه بخواهی عشق

 نثار می کنی؛ خوشحالم که این بار

چرخشِ نگاهت به سوی من افتاد و

 مرا عاشق کرد. حال عشقت را در

 قلبم پنهان کرده ام و هیچ جای شکافی

را باز نگذاشتم تا دیگری از روزنه ی

هر چند کوچک، او را بدزدد و

تو فرشته ی خوشبختی من مال دیگری شوی.

ای همه ی وجودم!

ببین که این تن خاکی بی تو مرده ای متحرّک است.

حرف دل

به نام تو ای خالق یکتا که عشق را آفریدی تا زندگی جان بگیرد.

سلام به آرام جانم که نامش روح بخش وجود خسته ام است.

سلام به آن سوی چهره ام که همیشه در انتظار دیدارش هستم.

و در آخر، سلام به گل شب بو که هیمشه

عطرافشانی می کند و

امید بخش جان فرسوده ی من است.

می خواهم بی پروا با تو سخن بگویم

و بدون پاک کردن هیچ جمله ای از دلم،

 تمام حرف هایم را بر کاغذ بیاورم.

چه قدر دوست داشتم رو در رو

با تو سخن بگویم ولی افسوس.

افسوسم از بازیچه بودن در دست روزگار است،

 کاش می شد روزگار را نابود کرد.

آری! آن زمان که نوید عشق در من

و تو شروع به جوشیدن کرد و هر دو

 از این شربت نوشیدیم و مجنون شدیم.

یاد دارم آن زمان را که آتش عشقت

 آنچنان حرارت داشت که وجودم

 با هر نگاه تو جانی دوباره می گرفت

 و با لبخند تو بذر عشق را آبیاری می کرد.

یاد دارم! که تکیه گاه دست های سرد

 من دستان گرم تو بود و پناه قلب

شکسته ام حرف های محبّت آمیز بود.

یاد دارم که پناه اشک هایم شانه های

 تو بود و آغوش گرم تو بود که مرا

اطمینان می داد هیچ کس نمی تواند

جایگزین من در خانه ی قلب تو شود.

یاد دارم که هوا اگر حس دلتنگی داشت

 تو با غزل هایت هوای آلوده

 را از غم می زدودی، یاد دام که

 هرگاه احساس غربت می کردم

تو با رقص پلکهایت غربت مرا می شکستی.

یاد دارم تو آن قدر از برای تنهاییم

مرحم بودی که هیچ گاه از تنهایی دردی نام نمی بردم.

نمی دانم چرا بذر شادی هایم خشکید.

عزیز و ای آهوی سیه چشم!

 وقتی همچون عاشق شبگرد به دنبال

 خانه ی تو می گردم وقتی همچون

 مرغ پَرشکسته به دنبال ثانیه ها می گردم،

 چه گونه می توانم پیدایت کنم

 هر چند که ردپای تو همه جا حک شده است.

 اما نفرین به توفان که ردپای تو

را نیز پاک کرد و لعنت به روزگار

که تو را به نقطه ای دور دست پرت کرد

 و حال باید برای رسیدن به هم از مرز جدایی ها بگذریم.

می دانی همه می خواهند بدانند ما

 به چه می اندیشیم که این گونه

 دیوانه وار همدیگر را دوست داریم.

کاش می توانستیم آزادانه از عشقمان

 برای یکدیگر صحبت کنیم و

 آزادانه بگوییم چه کسی را دوست داریم.

کاش خانه ی قلبمان برای

پذیرایی از عشق واهمه نداشت.

کاش خورشید آرزوهایم همیشه

طلوع می کرد و قصد غروب نداشت.

نازنینم! حرف هایم به درازا کشیده شد

 هرچند که اگر هر چه بنویسم باز هم کم است،

 ولی خلاصه می کنم تمام بیانات وجودم را در یک جمله که:

دوستت دارم

بمان با من تا ماندگار بمانم

سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸ | نظرات شما ()

عطش عشق

عزیزتر ازجان!

آنگاه که نگاهت را به سوی چشم هایم

با معجزه ی عشق چرخاندی،

من صید عشق تو گشتم و در دام عاشقی

 به جای دست وپا زدن آرام به صدای قلبم گوش دادم.

یارمهربانم!

 نگاهت  پلک های مرا از حرکت باز ایستاند

و ضربان قلبم را از یک نواخت زدن نجات داد

و تو در وجود من جایگاه عظیمی همچون

 پادشاهی بر تخت فرمانروایی پیدا کردی

 و بر بلندی قلبم نشستی و من همچون

سربازی سر به سجده ی عشق تو بردم

 و حال از تو فرمان می گیرم.

ای مهربانم!

آغوش گرمت سردی تن رنجورم را خنثی می کند و

هنگامی که با عشق  بر گیسوانم

 دست می کشی و با برق نگاهت

دلم را ناز می کنی من عطش عشق

 تو را در درونم دو چندان می بینم

و شوق دیدارت مرا امید زنده بودن

می دهد و من آسوده، که در این دنیای بزرگ

قلبی به یاد من در جسمی پر از عاطفه می تپد.

عزیز جان!

تمام وجودم به رهت

وجودی نا قابل است در برابر عظمت تو.

ای تکیه گاه آرامش بخش!

دوست دارم سر بر پنجره ی قلبت کوبم

 و تو با مهربانی در به رویم باز و عشق مرا پذیرا باشی.

 دوست دارم دست در آستانت و

 سر بر شانه ات نهم تا لذّت عاشقی را حس کنم.

نازنینم!

من هر کجا باشم فقط آغوش گرم تو را خواهانم.

 

 

 

 

تکیه گاه مطمئن

خیمه گاه وجود من برپایه ی محبّت تو استوار است و حکم تو بر وجود من، تجلّی حمایت توست. دلِ خویش را جلوگاه حرارت عشق تو کردم تا با گرمی مهرت آشیانه ای سازم و بر آن آرام گیرم.

ای شکوه عظمت در دادگستریِ دادگاهِ دلم! قلبم را به ضمانت آوردم که سوگند یاد کند آنچه می گوید حقیقتی بیش نیست. او شرح می دهد با ورود یک لحظه نگاه تو غوغایی در درونم برپا شد و با هر قدمِ خرامان تو تپش های قلب تندتر می شد و چشمانم نظاره گرِ وجود عشقِ تو و راغب به گویا شدن کلام تو بود.

ای تکیه گاه مطمئن! حیرانیِ چشمان من فقط مال توست و سَماویِ دل من و سحاب قطره اشک های من از تبخیرِ خورشید عشق توست. به خدا! جداییِ از وجود تو برایم حکم مرگ رویاهای بی سرانجام را دارد.

نمی دانم چرا چهره ی ژیان معصوم تو غم می بارد و سیل اشک هایت بر گونه هایت متلاطم است؟ با دیدن این صحنه، قلبم به تپش می افتد و راه نفس ها درگلویم بسته می شود. کاش همیشه تو را سرور و سرشار ازشادی ببینم تا غم مرا به سرور خویش تسلا بخشی! نازنینم! بر لوح قلبم درج شده که تو فرشته ی خوشبختی و مافوق همه ی خوشی ها هستی. تک ستاره قلب من! می دانم که هیچ گاه وجودم را با عشقِ خود به حریق نمی کشی و همیشه دلبسته ی تابش عشق در زوایای وجودت خواهی بود! ای مهربان! به خدا سوگند ازجان ودل دوستت می دارم! از جان ودل!

òòò

پنجشنبه ٩ مهر ۱۳۸۸ | نظرات شما ()

تقدیم به عشقم

 

عشق

عشق مجموعه ای ست از:

«دلتنگی، مهربانی، دوری،

انتظار، غم و اندوه، گذشت، صبوری،

بی وفایی، اشک، یاد هم بودن، شوق

                                           و ...»

 

 

عشق حدیث نامشروع نفس پرستی نیست!

عشق بد آموزی نیست!

بلکه واژه ای گران بهاست که فقط دلداده، ارزش آن را داند!

پس عشق را باید شناخت...

سپس سر رشته کلام از او به میان آورد.!

 

 

  

 

 

چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸ | نظرات شما ()

تقدیم به: یاس زیبا به آن که از صمیم قلب دوستش دارم و جانم را به راهش فدا و از ایزد منان آرزوی خوشبختی اش را دارم. و تقدیم به عزیزترینم که عشق را در زوایای وجودم پرورش داد و با محبتش به من آموخت دوست داشتن واقعی در پاکی عشق رقم می خورد.
fereshteh_sirjan64@yahoo.com

 

موضوعات

صفحات وبلاگ

مطالب اخير

محال است تورا به دیگری سپارم

منتظرم باش

تو مال قلبمی

حرف دل

عطش عشق

تکیه گاه مطمئن

تقدیم به عشقم