به نام تو ای خالق یکتا که عشق را آفریدی تا زندگی جان بگیرد.
سلام به آرام جانم که نامش روح بخش وجود خسته ام است.
سلام به آن سوی چهره ام که همیشه در انتظار دیدارش هستم.
و در آخر، سلام به گل شب بو که هیمشه
عطرافشانی می کند و
امید بخش جان فرسوده ی من است.
می خواهم بی پروا با تو سخن بگویم
و بدون پاک کردن هیچ جمله ای از دلم،
تمام حرف هایم را بر کاغذ بیاورم.
چه قدر دوست داشتم رو در رو
با تو سخن بگویم ولی افسوس.
افسوسم از بازیچه بودن در دست روزگار است،
کاش می شد روزگار را نابود کرد.
آری! آن زمان که نوید عشق در من
و تو شروع به جوشیدن کرد و هر دو
از این شربت نوشیدیم و مجنون شدیم.
یاد دارم آن زمان را که آتش عشقت
آنچنان حرارت داشت که وجودم
با هر نگاه تو جانی دوباره می گرفت
و با لبخند تو بذر عشق را آبیاری می کرد.
یاد دارم! که تکیه گاه دست های سرد
من دستان گرم تو بود و پناه قلب
شکسته ام حرف های محبّت آمیز بود.
یاد دارم که پناه اشک هایم شانه های
تو بود و آغوش گرم تو بود که مرا
اطمینان می داد هیچ کس نمی تواند
جایگزین من در خانه ی قلب تو شود.
یاد دارم که هوا اگر حس دلتنگی داشت
تو با غزل هایت هوای آلوده
را از غم می زدودی، یاد دام که
هرگاه احساس غربت می کردم
تو با رقص پلکهایت غربت مرا می شکستی.
یاد دارم تو آن قدر از برای تنهاییم
مرحم بودی که هیچ گاه از تنهایی دردی نام نمی بردم.
نمی دانم چرا بذر شادی هایم خشکید.
عزیز و ای آهوی سیه چشم!
وقتی همچون عاشق شبگرد به دنبال
خانه ی تو می گردم وقتی همچون
مرغ پَرشکسته به دنبال ثانیه ها می گردم،
چه گونه می توانم پیدایت کنم
هر چند که ردپای تو همه جا حک شده است.
اما نفرین به توفان که ردپای تو
را نیز پاک کرد و لعنت به روزگار
که تو را به نقطه ای دور دست پرت کرد
و حال باید برای رسیدن به هم از مرز جدایی ها بگذریم.
می دانی همه می خواهند بدانند ما
به چه می اندیشیم که این گونه
دیوانه وار همدیگر را دوست داریم.
کاش می توانستیم آزادانه از عشقمان
برای یکدیگر صحبت کنیم و
آزادانه بگوییم چه کسی را دوست داریم.
کاش خانه ی قلبمان برای
پذیرایی از عشق واهمه نداشت.
کاش خورشید آرزوهایم همیشه
طلوع می کرد و قصد غروب نداشت.
نازنینم! حرف هایم به درازا کشیده شد
هرچند که اگر هر چه بنویسم باز هم کم است،
ولی خلاصه می کنم تمام بیانات وجودم را در یک جمله که:
دوستت دارم
بمان با من تا ماندگار بمانم